تحليل حسن عباسي از سريال 24/قسمت اول:
اشاره: متن زير قسمت اول سخنراني حسن عباسي پيرامون تحليلي بر سريال 24
سريال 24 محصول سال 2001 آمريكا با محتوايي درام و جنایی
نقش اول این داستان "جک باوئر"
داستان يكي از فصلهاي سريال 24 ماجراي روز انتخابات اولیه ریاست جمهوری آمریکا در ایالت کالیفرنیاست
اعوذ بالله من الشيطان الرجيم. بسماللهالرحمنالرحيم و به نستعين. إنّه خير ناصر و معين
بررسي سريالهاي داراي مؤلفههاي استراتژيك را با بحث سريال 24 پي ميگيرم. سال گذشته كه به طور مبسوط در دوازده جلسه اين سريال را در محافل دانشگاهي تدريس ميكردم هنوز سري هفتم آن به طور كامل پخش نشده بود.
امروز هم كه اين بحث را ارائه ميكنم، سري هشتم آن در شرف پخش است. طبيعتاً بحث درباره اين سريال ادامه دارد و هنوز تمام نشده است. سينما و سريالهاي استراتژيك و اساساً هنر استراتژيك، از اين حيث به اين نام خوانده ميشود كه در ذهن مخاطب، تصويري از يك تلقي استراتژيك را ارائه ميكند. در يك فيلم سينمايي، سريال، تئاتر، نقاشي يا يك مجسمه آنچه را كه ميبينيد و يا موسيقياي را ميشنويد، اولين چيزي را كه هنرمند در هنر خود دنبال ميكند اين است كه در ذهن شما يك تصوير(Image) درست كند. اساس كار هنري همين است. البته رسانه هم همين كار را ميكند. منتهي ممكن است رسانه يك خبر جدي را به شما ارائه كند. مثلاً فقر در جايي، طوفان يا بلاياي طبيعي در جايي ديگر، تورم يا گراني در حوزهاي، وضع مناسب اقتصادي يا اجتماعي در جاي ديگري، اين تصويري كه رسانه در خبر يا هر چيز ديگري براي شما ميسازد، ممكن است دور از انگارههاي هنري باشد، ولي هنر با القاي غير مستقيم نه به صورت مستقيم، در ذهن شما تصوير ميسازد.
وقتي صحبت از يك كار هنري ميكنيم و نقد هنري را مد نظر قرار ميدهيم، ابتدا به ساكن، مسئله ما آن تصويري است كه در ذهنها ساخته ميشود. شما وقتي يك نقاشي را ميبينيد چه تصويري در ذهنتان ميماند؟ وقتي يك موسيقي را ميشنويد چه ذهنيتي پيدا ميكنيد؟ يك سريال يا فيلم سينمايي به شما چه ذهنيتي را القا ميكند؟ چون القاي تصوير، مستقيم نيست ممكن است شما خيلي زود متوجه اين موضوع نشويد. اين القا عموماً بايد غير مستقيم باشد. لذا در هر كار تصويري، تصويرسازي در ذهن مخاطب اوج كار هنري آن هنرمند است. بهگونهاي آن تصوير در ذهن شما ايجاد شود و به باور شما تبديل شود كه خود شما هم متوجه نشويد. اين امر كار هنري است، اما اگر القا مستقيم بود كار رسانهاي علمي ميشود.
يك شخصيت دانشمند پزشكي در يك برنامه رسانهاي اطلاع ميدهد كه آنفلوآنزاي خوكي نوع A اين بيماريها را ايجاد ميكند و اين تبعات را دارد، پس بايد اين مراقبتها را انجام داد. اين يك باور را در شما ايجاد كرده است و شما بايد مراقبتها و مراعات بيشتري در مراوده با ديگران صورت دهيد، اما در اينجا القا مستقيم بود و مستقيماً يك مطلب به شما منعكس شد. هشدارهايي كه درباره كم مصرف كردن آب، گاز و برق در برنامههاي رسانهاي داده ميشود از همين زاويه است.
اما القا در كار هنري غير مستقيم است. قرار است شما با يك القاي غير مستقيم به يك باور برسيد و باورمند شويد. هرگاه يك گزاره هنري در ذهن شما تصويري ايجاد كرد كه ذهنيت شما ذهنيت قدرت، انگاره سياسي و انگارههاي استراتژيك براي اداره يك تمدن و جامعه بود، اين عملكرد هنر، هنر استراتژيك ميشود. يعني اگر موسيقي چنين حسي را در شما ايجاد كرد و چنين ذهنيتي به شما داد، اگر يك تئاتر، اثر سينمايي، فيلم داستاني يا يك سريال چنين كاركردي داشت، ما آن را به عنوان "هنر استراتژيك" ميشناسيم. وقتي كار هنري در ذهن مخاطب خود به يك تصوير تبديل ميشود يعني اينكه هنر براي هنر بيمعناست.
نميتوانيم بگوييم سناريويي كه نوشته شده يا فيلمي كه ساخته شده است سازنده آن به دنبال اين نبوده است كه تصويري در ذهن مخاطب خود بسازد، پيامي به مخاطبش بدهد و القايي را صورت دهد؛ اگر اين طور نبوده پس كار عبثي كرده است. اينكه صرفاً بگوييم يك فيلم براي تفريح و سرگرمي است، يك تئاتر براي تفريح و سرگرمي است. يك نقاشي براي تفنّن و سرگرمي است و پيامي پشت آن نيست هم اقدام خالق آن اثر عبث و بيهوده است و هم تلاش جستجوگر براي ارزيابي آن. پس كار هنري در نهايت ميخواهد باوري را ايجاد كند، ميخواهد تصويري بسازد. لذا هنر براي آن تصوير است. در اينجا ديگر هنر براي هنر وجود ندارد، بلكه هنر براي يك تصوير مطرح است. اينكه گفته ميشود اين سريالها به وفور در دسترس مردم است و مردم از روي تفنّن و سرگرمي اينها را ميبينند، خود را به جهالت و خواب زدن است. اين طور نيست. از اين قبيل سريالهاي تلويزيوني ساخته ميشود. چندين سناريست و كارگردان پشت هر كدام از اينها هستند. افراد انديشمند و متفكري مشاوره ميدهند و اين كارها در بهترين كيفيت ساخته ميشود. حال ما بگوييم اين سريالها صرفاً براي تفريح و سرگرمي است. همان طور كه اشاره كردم مثل اين است كه كسي فكر كند فوتبال براي تفريح و سرگرمي است. نداند كه ارزشهاي مستتر در فوتبال در حوزه سياست كلان در اداره يك جامعه، زمينهسازي توده و عوامل جامعه در مناسبات دو حزبي در هر كشوري با فوتبال صورت ميگيرد. نداند كه اساساً كار هنر ساختن تصوير است و هدف، تصويري است كه هنر در ذهن مخاطب ايجاد ميكند.
حالا اين تصويري كه ساخته ميشود و اصطلاحاً ميگوييم ذهنيت چيست و ذهنيتي كه پديد ميآيد و باوري كه به طور غير مستقيم شكل ميگيرد چيست، در واقع هنر براي اين باور است.
به آن دسته آثاري كه در پس سناريو و كارگرداني آن توليد شدهاند تا ذهنيتي در حوزه قدرت، سياست، امنيت و مناسبات اداره يك جامعه و تمدن به مخاطب داده شود و تصويري از اين حوزهها در ذهن او ايجاد تا مخاطب آن را باور كند، اصطلاحاً هنر استراتژيك ميگويند.
سناريوي استراتژيك و به ويژه سريالهاي استراتژيك، سريالهايي هستند كه در اين زمينه يد طولايي دارند. يكي از مهمترين آنها سريال 24 است. در واقع سريال 24 براي چند تا نقطه ساخته شده است،كه اين چند نقطه، فهرست بلند بالايي است كه ميتوانيم به تعداد محدودي از آنها اشاره كنيم.
سال گذشته كه سريال 24 را درس ميداديم زماني بود كه آقاي اوباما در آمريكا رئيس جمهور ميشد. فصل يك اين سريال تلاش براي رئيس جمهور شدن يك كانديدا و سناتور سياهپوست در آمريكاست كه رئيس جمهور آمريكا ميشود. در سال 1380 شمسي يا 2001 ميلادي يعني 8 سال پيش در هفتههايي حول و حوش 11 سپتامبر، اولين سال كار جورج دبليو بوش جمهوريخواه اين سريال در حال پخش بود. يعني همان سال اولي كه جمهوريخواهان در كاخ سفيد مستقر شدند، پخش اين سريال شروع شد و هشت سال بعد يك سياهپوست از حزب دموكرات ـچون در اين فيلم رسماً اعلام ميشود كه آن كانديدا از حزب دموكرات استـ رئيس جمهور آمريكا شد.
وقتي ميگوييم سريالي كاركرد استراتژيك دارد يعني در كسوت يك فيلم تبليغاتي ظاهر شده است. تصويري كه در ذهن يك مخاطب آمريكايي ايجاد كرد اين بود كه به دنبال تغيير باشيد. تغييري كه هفت سال بعد آقاي باراك اوباما اعلام كرد همين بود. يعني تا الان سفيدپوست بودند حالا تغييري ايجاد شود و يك شخص سياهپوست بيايد. حداقل در حد دكور و ويترين سياست و گزارههايي كه در حد شعارها و استعارههايي درون فيلم آمده است نشان ميدهد كه اين كار هنري كه پشت آن آقاي دونالد رامسفلد وزير دفاع دولت جمهوريخواه، ديك چني معاون اول دولت جمهوريخواه جورج دبليو بوش و همچنين مدير مايكروسافت يكي از ثروتمندترين افراد جهان، آقاي "بيل گيتس" حاميهاي اين سريال هستند و در پشت صحنه و سر صحنه اين فيلم حاضر ميشوند و كمك ميكنند.
ضمن اينكه با توجه به گزارههايي كه در حد شعارها و استعارههايي درون فيلم آمده است نميتوان گفت كه اين سريال براي مقاصد سرگرمي ساخته شده است. وقتي عاليترين مقامات سياسي آن كشور علاقه نشان ميدهند و حمايت و پشتيباني ميكنند و پيشبينيها و جهتگيريهايي كه در چنين فيلمي صورت ميگيرد، باعث ميشود تا هشت سال بعد ساختار دولت و حكومت را در آن كشور تا حدودي جابجا كنند. اينكه ميگوييم هنر براي هنر حرف بيربطي است، يعني اينكه اگر هنر براي هنر باشد، قرار است هنر براي هنر در ذهن مخاطب تصويرسازي كند. در صورتي كه اينجا بحث بر اين است كه در كار هنري تصويري كه در ذهن مخاطب ساخته ميشود جهت دارد.
در سريال 24، غلظت و شدت بحث امنيتي و مهمتر از آن سياست و مهمتر از همه اينها بحث قدرت بسيار برجسته است. شايد در نوع خود يكي از بينظيرترين آثار براي تحليل در جوانب چنين مسئلهاي با بالاترين ضريب نفوذ باشد. ضريب نفوذ اين سريال در شكلگيري ذهنيت انسان آمريكايي نسبت به وقايع بعد از 11 سپتامبر، امنيتي كردن فضاي جامعه آمريكا، پليسي كردن فضاي تمدن غرب، توجيه حمله به افغانستان و عراق و از همه مهمتر شكلگيري يك دولت سياهپوست بعد از حزب جمهوريخواه بسيار مؤثر بوده است. اين نكته اصلي است كه به عنوان چهارچوب مفهومي مدنظر ماست.
قطار سريال 24 روي ريلي حركت ميكند كه دو خط آهن دارد؛ يكي از آنها سياست و ديگري امنيت است. اين از ويژگيهاي اين فيلم محسوب ميشود كه همزمان دو موضوع مستقل را در هم تنيده است و قطار فيلم بر روي اين دو ريل حركت ميكند. از شاخصهها و ارزشهاي فيلمنامه آن چنين در هم تنيدگياي موضوعيت دارد. در اين سريال ريل امنيت نسبت به ريل سياست تعريف ميشود. يك پاي اين فيلم در كاخ سفيد و آمريكا در واشنگتن دي. سي است و پاي ديگر آن در واحد ضد تروريسم(Counter Terrorism and Unit) كه مخفف آن سي.تي.يو است كه اين عبارت در فيلم دائماً شنيده ميشود. اين افراد در جايي در لسآنجلس، در ايالت كاليفرنيا وكاخ سفيد در منتهي اليه شمال شرق آمريكا در واشنگتن دي.سي هستند. از طرف ديگر در جنوب غرب آمريكا در لسآنجلس واحد سي.تي.يو يا واحد ضد تروريسم فدرال مستقر است و با مسائل امنيتي مقابله ميكند. پس دو لوكيشن يا محل اصلي داريم كه تصميمات در آنجا گرفته ميشود؛ يكي در حوزه ريل اول يعني حوزه سياست در كاخ سفيد و دومي ريل امنيت كه مربوط به سي.تي.يو در لسآنجلس است.
ابتدا ريل اول يعني سياست را تبيين ميكنيم تا ببينيم چه چهارچوبي دارد. سياست (politics) به معني فن دستيابي به قدرت و حفظ آن به هر قيمتي است. اگر كسي تلاش كرد كه به هر قيمتي قدرت و حكومت را بگيرد، سياست ورزيده است. اگر كسي هم در موقعيت قدرت بود و سعي كرد قدرت را حفظ كند، او هم سياست ورزيده است. حالا دو مسئله داريم. يكي در موقعيت (position) قدرت است و ميخواهد آن را حفظ كند و سياست ميورزد. مسئله دوم اين است كه شخصي بيرون قدرت است يا در (opposition) قرار دارد. يعني يكي در پوزيسيون و ديگري در اپوزيسيون است. يعني يكي در قدرت و ديگري در بيرون آن قرار دارد. اين دو ميخواهند با هم تقابل كنند. شكل اين تقابل هم اين است كه هر دوي آنها بر سر تصدي و تصرف يك حوزه قدرت عمل ميكنند. در اينجا ما چگونه كار را ارزيابي ميكنيم؟ چگونه مسئله را ميبينيم؟ پس از يك سو سياست فن تسخير قدرت به هر قيمت و از سوي ديگر فن حفظ آن باز هم به هر قيمت است. ساز و كارهاي اين به هر قيمتي كه در تعريف سياست مدرن ميآيد و يك دانشجوي علوم سياسي با آن آشنا ميشود، اين است كه يكي بيرون قدرت و ديگري درون آن است. تقابل اين دو سياست را ميسازد. در اين نگاه آن طور كه شعار نيچه است، اراده معطوف به قدرت است. نيچه ميگويد: «اراده بشري در هستي، معطوف به قدرت است.» در اينجا اراده بشري معطوف به قدرت سياسي است. يعني در اين حوزه عامل محرك هر اراده و حركت و موتور محرك جامعه دستيابي به قدرت است. حال اگر قدرت اقتصادي باشد در پول خلاصه ميشود. اگر قدرت سياسي باشد در جاه و مقام خلاصه ميشود، يا اينكه قدرت امنيتي است.
اگر سياست فن رسيدن به قدرت يا حفظ آن به هر قيمت شد، وقتي اراده بشري به قدرت از جنس سياسي معطوف شد. پس چون يك قدرت وجود دارد و گروههاي مختلف ميخواهند آن را تصرف كنند، در اينجا تقابل، اصطكاك و زد و خورد به وجود ميآيد.
سه حالت اصلي داريم:
1- تلاش دو ريل موازي گروه پوزيسيون و اپوزيسيون. اين دو با هم تلاش ميكنند كه به آن سياست ميگوييم.
2- هدف هر دو قدرت است. يعني دو رشته علمي داريم. يكي سياست و ديگري قدرت.
3- در اين تقابل آنچه كه خط قرمز محسوب ميشود تعادل سيستم است. يعني اگر تعادل سيستم بر هم بخورد و اين امر سبب شود كه قطار حركت جامعه و حكومت از مسير خود خارج شود و به قول عوام چپ كند، خط قرمز محسوب ميشود. به اين خط قرمز "امنيت" ميگويند.
بسيار ساده است. يعني يك دوره مباحث دكتراي علوم سياسي و علوم استراتژيك را در يك دقيقه مرور كرديم. پوزيسيون و اپوزيسيون براي حفظ و كسب قدرت با هم تقابل ميكنند كه به اين كار سياست ميگوييم. اراده هر دو گروه معطوف به قدرت است. خط قرمز كار آنها جايي است كه در اثر تقابل اين دو، جامعه و حكومت از مسير خود خارج ميشود و تعادل آن به هم ميخورد.
پس در اينجا مفهوم سياست، قدرت و امنيت با هم جزئي از دانش استراتژي را ميسازد كه به طور مشخص ميتوانيم به سادگي حس تعادل سيستم را امنيت بگوييم.
سريال 24، نمايش هنرمندانه اين تصوير كلان در ذهن مخاطب است. اساس اين سريال، حفظ تعادل سيستم آمريكاست. ميخواهد بگويد گروهي در كاخ سفيد و گروهي بيرون از آناند. گروهي كه خارج از كاخ سفيد هستند با تروريستهايي كه از بيرون مرزها ميآيند ارتباط دارند. فساد به حدي بالاست كه در كاخ سفيد هم هست. هميشه يكي از اطرافيان رئيس جمهور مثل همسر، دختر، پسر، داماد، منشي، معاون اول او يا... فاسد است. آنچه كه مهم است اين نيست كه سياست در كشور نابود شد، آبروي كشور رفت، معلوم شد فساد در كاخ سفيد وجود دارد.
هميشه در گروه دوم يعني كساني كه در سي.تي.يو هستند و ميخواهند امنيت را در كشور ايجاد كنند تعدادي هستند كه فاسد و نفوذياند، رشوه گرفتهاند و جاسوساند. اينجا هم بگوييم آبروي سيستم اطلاعاتي و امنيتي و انتظامي رفت و نشان داديم كه كشور ما چنين وضعيت نابهنجاري دارد. اما آنچه كه در لواي اين دو ريل و گزاره اهميت دارد اين است كه جامعه، حكومت و دولت آمريكا از تعادل خارج نشود و اين خط قرمز كه هميشه امنيت آمريكا بر هر چيز مقدم است. سريال 24 توانسته است به صورت هنرمندانه اين موضوع را تصويرسازي كند. تكليف ما با سياست روشن شد.
اما در حوزه امنيت. امنيت به معني توازن آسيب و تهديد است. تهديد از بيرون و آسيب در درون ماست. اگر بين آسيب در درون و تهديد از بيرون ما توازن ايجاد شد، امنيت به وجود ميآيد. وقتي توازن آسيب و تهديد به هم ميخورد، وضعيت "بحراني" ميشود. يعني سيستم از تعادل خود خارج ميشود. شخصي كه تعادل خود را از دست ميدهد، يعني وضعيت آسيبپذيريهايش برجسته شده و عليه او تهديد موضوعيت پيدا كرده است. وقتي اين حالت در جامعهاي به وجود ميآيد، معيارها و چهارچوبهاي آن جامعه به دو بخش اصلي تقسيم ميشود. يكي سياست و امنيت رسمي و ديگري سياست و امنيت غير رسمي است. آنچه كه در جوامع ميشناسيد سياست و امنيت رسمي است، ولي وقتي خط قرمزها درنورديده ميشود ديگر چيزي به نام حقوق بشر وجود ندارد، چيزي به نام قانون اساسي مطرح نيست. در آنجا يك سيستم ميپذيرد كه شكنجه كند و سراسر اين سريال به ويژه از سري دوم به بعد، آكنده از توجيه مفهومي به نام شكنجه است. يعني در آنجا ديگر حقوق بشر معني ندارد، حفظ سيستم مطرح است. به همين دليل وقتي در سري دوم اين سريال، رئيس جمهور آمريكا از معاون ان.اس.اِي (سرويس امنيت ملي آمريكا) ميپرسد: «بمب اتمي كه قرار است در لسآنجلس منفجر شود چقدر تلفات دارد؟» او هم جواب ميدهد: «يك ميليون و دويست هزار نفر» و در نقشه هم نشان ميدهد. در لحظهاي از فيلم، وقتي افرادي را كه ميخواهند از آنها اعتراف بگيرند شكنجه ميكنند، مخاطب ميپذيرد كه يك ميليون و دويست هزار نفري كه كشته ميشوند بهتر است يا اينكه اين يك نفر شكنجه شود تا اعتراف كند بمب كجاست؟! ديگر شعارهاي رسمي، قوانين و مقررات رسمي موضوعيت ندارد. در سري چهارم يا پنجم زماني كه دختر وزير دفاع به رئيس سي.تي.يو يك خواسته قانوني را مطرح ميكند و از او ميخواهد كه اين كار را در چهارچوب قانون انجام بدهد، رئيس سي.تي.يو به او ميگويد: "اينجا واشنگتن دي.سي نيست، اينجا دي.اوُ.دي (Department of Defense) "يعني وزارت دفاع است. اينجا واشنگتن دي.سي نيست كه قوانين و مقررات حكومت كند. اينجا بسته به شرايط قانون جديدي وجود دارد. يعني اساساً قوانين نانوشته است. چون اگر قرار باشد سيستم از تعادل خارج شود و قوانين موجود مانع باشد، بايد آن قوانين را كنار گذاشت. نه اينكه اجازه داد آنها موجب شوند كه سيستم از تعادل خارج شود.
لذا وقتي جك به دنبال آنها رفته است، جك هم كشته محسوب ميشود و ديگر كسي اين موضوع را پيگيري نميكند. چون اساساً نام آن تروريستها از اسامي افراد روي كره زمين خط خورده است. يعني در خاك آمريكا زندانهايي وجود دارد كه رسمي نيست. اين سريال به راحتي اين موضوع را نشان ميدهد و ميگويد كه چنين محافل و محيطهايي وجود دارد و اين قسمتي از سياست غير رسمي است. سريال 24، آن 24 ساعت بحراني در هر روز بلند و حساس از دورههاي مختلف جامعه و حكومت آمريكا را نشان ميدهد كه در آن لحظات و ساعات اين جامعه و حكومت در حال خارج شدن از تعادل است. حال اين امر ميتواند با مداخله قدرت خارجي يا تروريستها يا با فساد داخلي انجام شود. كلمه 24 از 24 ساعت يك روز بلند ميآيد. يعني وقتي فيلمنامه سري اول را ميبينيد، كل اين فيلمنامه در ششصد صفحه، در 24 ساعت از ساعت 12 شب تا 12 فردا شب به طور مشخص ساعت به ساعت و دقيقه به دقيقه و حتي ثانيه به ثانيه وقايع آن 24 ساعت را به تصوير ميكشد.
در تمام قسمتهاي اين سريال، در هفت، هشت سري پخش شده يك جمله ثابت را ميشنويد، عمده افراد، رئيس جمهور، مسئولين سي.تي.يو و... ميگويند، ما امروز يكي از طولانيترين روزهاي زندگيمان را طي ميكنيم. اين طولانيترين روز زندگي، 24 ساعتي است كه بسيار خسته كننده است و در آن 24 ساعت اگر يك بمب اتمي در جايي از آمريكا منفجر شود، رئيس جمهور آمريكا ترور شود، در واكنش به اين اقدام دولت آمريكا تصميم بگيرد به كشوري در خاورميانه حمله اتمي كند كه در سري دوم ميبينيد كه هواپيماهاي بمب افكن استراتژيك ميآيند تا خاورميانه را بمباران اتمي كنند كه رئيس جمهور دستور ميدهد برگردند. خاطرم نيست در سري 4 يا 5 است كه معاون اول رئيس جمهور به زيردرياييهاي اتمي دستور ميدهد كه كشور سوريه را موشك باران اتمي كنند. در واقع چنين فضايي 24 ساعتي است كه ميرود تا جهان با جنگ جهاني مواجه شود.
همان طور كه در سري ششم، سه چهار بار كلمه جنگ جهاني سوم را تكرار ميكنند كه اگر اين اتفاق بيفتد و زيردرياييها بروند و به خاورميانه موشك اتمي بزنند، جنگ جهاني سوم شروع ميشود، اين زمان دقيقاً 24 ساعتي است كه هم آمريكا و هم نظام بينالملل در حال خارج شدن از تعادل است و چنين 24 ساعتي را يك روز محشر و جهان را صحراي محشر و كساني كه در اين 24 ساعت ميتوانند مديريت بحران كنند و مشكلات جامعه بشري را كنترل و جامعه را حفظ كنند، در اين مرحله به عنوان ناجيهاي تمدن بشري نه ناجيهاي دولت و حكومت آمريكا شناخته ميشوند.
پس اين سريال بيانگر آن 24 ساعت بحراني و آن روز بلند و حساسي است كه ميرود تا سيستم حكومت و جامعه آمريكا چه با مداخله قدرتهاي خارجي يا تروريستها و چه با فساد داخلي خود سيستم از تعادل خارج شود. ارزشهاي اين سريال در معرفي چگونگي بازگرداندن تعادل به سيستم است، يعني "رفع وضعيت بحراني". اهميت اين سريال در اين نكته كليدي است.
چگونه تصويري كه به آن اشاره كردم از چهار مفهوم پايه در علوم استراتژيك يعني قدرت، سياست، امنيت و بحران در ذهن مخاطب نقش ميبندد؟ اگر پاسخ به اين پرسش را داديم، در واقع به قوّت هنري اين سريال پي بردهايم. چگونه اين سريال چهار كليد واژه استراتژيك يعني قدرت، سياست، امنيت و مديريت بحران را به صورت غير مستقيم به ذهن مخاطب القا كند؟ در حالي كه شما فكر ميكنيد در حال مشاهده يك سريال تفريحي و سرگرم كننده هستيد.
راز كار هنرمندانه كساني كه اين سريال را ساختهاند، در اين نكته ظريف و پاسخ به آن مشخص ميشود؛ راز آن در يك جمله اين است؛ "هنر غرب نمادها و انگارههايي را براي خود دارد". همان طور كه اشاره كردم يكي از نمادها و انگارهها اين است كه به زن به مثابه سرزمين و عقيده نگاه ميكنند. از من ميپرسند، آيا همه كارگردانهاي غربي به نقش زني كه در سناريويي نوشته شده است از اين زاويه نگاه ميكنند؟ بله، واقعيت اين است كه در بخش عمده سينماي كارشناسي و سريالهاي تخصصيشان اين گونه است. آيا واقعاً زن در سريال لاست به معني سرزمين و عقيده است يا در سريال 24 هم اين طور است؟ بله. همين طور است. سناريست و كارگردان وقتي ميخواهد موضوع كلاني را ارائه كند، وقتي كاراكترها را كنار هم ميچيند، در آنجا نقش زن به عنوان زمين و سرزمين است. طوري كه گفته ميشود مام ميهن. وقتي به ميهن اين صورت اشاره ميكنيم مؤنث ميشود. همين طور درباره عقيده، عقيده تاء تأنيث دارد
اگر مردي ميل كسي كرد، منظور آن مردي كه نماد يك سرزمين است، ميخواهد آن سرزمين يا عقيده را تصرف كند. ممكن است بگوييد شايد خود كارگردان هم به اين صورت به قضيه نگاه نكند و خود ما هم متوجه اين موضوع نشديم، اما كار هنر القاي غير مستقيم است. در القاي غير مستقيم است كه اين موضوع براي شما به وجود ميآيد. وقتي در يك فيلم ويتنامي ميبينيد كماندوي آمريكايي دوست آن عنصر اطلاعاتي كه بايد مسير كور راههاي جنگلي را به او نشان بدهد يك دختر ويتنامي است و اينها با هم رابطه عاطفي برقرار ميكنند، القاي غير مستقيمي كه صورت ميگيرد اين است كه آن كماندو و سرباز آمريكايي، سرزمين و تفكر آمريكايي است و در اينجا سرزمين و تفكر ويتنامي آمادگي پذيرش و تسخير را دارد. در عمده فيلمهاي سينمايي جنگيشان از اين رابطه استفاده ميكنند. هميشه يك زن عراقي با يك افسر آمريكايي، زن ويتنامي يا زن كرهاي در جنگ كره با سرباز آمريكايي است.
اخيراً كه درباره عربها خيلي فيلم ميسازند، عمدتاً زن كشورهاي عربي با يك مرد غربي تعامل دارد. در مورد ايران هم كه در سالهاي اخير چند فيلم سينمايي ساخته شد، يك هنرپيشه ايراني را كنار يك هنرپيشه آمريكايي قرار ميدهند. مثلاً ديكاپريو را روبروي فلان هنرپيشه زن ايراني ميشناسند و قرار ميدهند. البته من بعيد ميدانم آنقدر عمق فكر و تفكر در جامعه سينمايي ما بالا باشد كه اين انگارههاي فلسفي و فكري را بشناسند. همين طور وقتي هاليووديها سال گذشته به اينجا آمدند گفتند، وقتي شما از جلوي دوربين رد ميشديد فكر كرديد سينماگريد و به بعضي از سينماگران ما برخورد، واقعاً همينطور است.
متأسفانه يكي از رنجهايي كه جامعه سينماي ما ميكشد و يكي از مشكلترين گذارههايي كه آن را عذاب ميدهد اين است كه سواد تخصصي نمايش را ندارد. به شاخص آن اشاره كردم. وقتي فيلمي مانند از كرخه تا راين را ميبينيد، ميبينيد در اين فيلم يك زن ايراني به عقد يك مرد غيرايراني در ميآيد. اگر به مدل غربي تصور كنيم، در اين فيلم زن ايراني يعني سرزمين و عقيده ايراني براي تفكر مدرن آلماني و غربي آغوش گشوده است و اتفاقاً از او بچهدار هم شده است. اگر مدل اسلامي نگاه كنيم، طبيعتاً اين ازدواج حرام است. قاعده نفي سبيل در فقه طبق قرآن ميگويد، راهي قرار ندادهايم تا هيچ غير مسلماني بر مال و جان مسلماني حاكم شود. جنبه فردي اين قاعده ميشود، هيچ مرد غيرمسلماني نميتواند با زن مسلماني ازدواج كند و شرعاً حرام است و بچهاي هم كه به دنيا ميآيد مشكل دارد و حرامزاده است و در سطح استراتژيك هيچ كشوري نميتواند بيايد و حق ندارد سرزمين اسلامي را بگيرد. مثلاً اسرائيل بيايد و فلسطين را بگيرد، آمريكا بيايد و عراق را بگيرد. مبتني بر قاعده نفي سبيل در فقه هر دوي آن خنثي است.
در مورد فيلم از كرخه تا راين اگر از هر دو زاويه وارد شويد، يعني چه از زاويه فلسفه هنر غربي و چه از زاويه فقهي آن را بررسي كنيد، اين فيلم مخدوش است. اگر قرار باشد فيلمها و سريالهاي كشور را از اين زاويه بررسي كنيم به موارد متعددي برميخوريم. مثل فيلم «كافه ترانزيت» كه در آن بين آن راننده كاميون غربي و خارجي و زني كه در آن فيلم قهوهخانه دارد علاقه به وجود ميآيد و كشش و كنش عاطفي برقرار ميشود. اينها حساب و كتابي دارد. اگر انتهاي يك فيلم يا داستاني ديديد زني كه چهره محوري فيلم بود كشته شد، يعني تفكر نابود شد. اگر آن زن زاد و ولد نداشت، يعني آن ساز و كار زاد و ولد نداشته و آن تفكر عقيم و سترون بوده است. شناخت اين المانها نه براي مخاطب كه مخاطب فهرست بلند بالايي از اين گزارهها و انگارهها را بداند بعد هر فيلمي كه برايش پخش كردند با اين نمادها رمزگشايي كند و كليد بندازد و رمز آنها را باز كند و به جاي آن كه فيلم را يك كار هنري ببيند، مثل اين است كه يك كار علمي را بررسي ميكند يا از روزنامه يك بيانيه ميخواند. كار هنر اين است كه اين مفاهيم را پشت اين گزارهها ببرد. در ادبيات به آن كنايه، جناس، تلميح و... ميگويند. روشهايي كه در ادبيات ميبينيد كه يك شعر را اينقدر زيبا و لطيف ميكند، در سينما يا در تلويزيون آن روشها را با گزارهها و ساز و كارهاي ديگري پياده ميكنند و كار هنري لطيف ميشود. قابل تحمل ميشود و ارزش ديدن پيدا ميكند.
از اين منظر وقتي ميخواهيد به اين سئوال پاسخ دهيد كه چگونه تصوير استراتژيكي كه فيلم 24 از چهار كليدواژه قدرت، سياست، امنيت و بحران در ذهن شما ايجاد ميكند، از كجا ميآيد و چگونه اين تصوير رقم ميخورد؟ پاسخ به اين يك نكته است. در ريل اول شخص رئيس جمهور هرگاه به زنان اطرافش نزديك ميشود و رابطهاش حل ميشود، به قدرت، حكومت و كشور خود نزديك شده است. هر وقت شيرازه مناسبات خانوادگياش نسبت به همسر و دوست دخترش يا هر كس ديگري سست و جدا ميشود، در واقع كشور و اداره آن در حال خارج شدن از دست اوست. عبارت "حفظ تعادل سيستم" را به خاطر بياوريد. انگار رانندهاي كه تعادل ماشين را در دست ندارد و پشت فرمان حكومت نشسته است و اين فرمان دارد از دست او در ميرود. چگونه اين در ذهن شما به صورت غيرمستقيم القا ميشود؟ در جايي كه او نسبت به زنان اطراف خود دچار اعوجاجاتي است و از آنها فاصله دارد و بين او و آنها شكافي به وجود آمده است. مثلاً در سري 4 يا 5 وقتي لوگان آن شخص سفيدپوست رئيس جمهور ميشود، زنش را "ابله" و "ديوانه" نشان ميدهد و اجازه نميدهد وارد كاخ سفيد شود. نميگذارد وارد صحن بيايد و هميشه او را از نظاره ديگران دور ميكند. خودش شخص ضعيفي است. در واقع سعي ميكند با دور نگه داشتن مردم و جامعه خود، ضعفش را بپوشاند. ميدانيد در سري پنجم يا ششم كه فكر ميكنم ششم است، بعد از اين رئيسجمهور از قدرت كنار رفت و عليه دولت بعدي توطئه كرد و اين خانم كه حالا با محافظ شوهرش ازدواج كرده است همسر خود را ميكشد. يعني يك سرزمين، عقيده و تفكر آن دولتمردي را كه قبلاً خودش او را به عنوان رئيس جمهور و مسئول انتخاب كرده است حذف ميكند. چون آن دولتمرد، فرد بيعرضهاي بود و ماهيتي مثل شاهسلطان حسيني داشت و حال سرزمين، عقيده و تفكر چنين فردي را حذف ميكند.
پس چگونه هنرمند در ريل اول توانسته است در اين سريال سياست، قدرت و امنيت را به بيننده القا كند؟ در آنجايي كه شما به طور غيرمستقيم متوجه ميشويد كه آيا هم اكنون اداره كشور در دست شخص رئيس جمهور هست يا نيست. آن هم از طريق رابطه او با خانمهاي اطرافش كه آيا آن اقتدار و هماهنگي را دارد يا ندارد. در سري اول، آقاي "ديويد پالمر سياهپوست" كه كانديداست و ميخواهد رئيس جمهور شود، اراده همسرش يعني "شري" اين نيست كه با يك مرد زندگي كند بلكه نيتش اين است و به همسرش ميگويد، ما 25 سال است كه در سياست تلاش ميكنيم تا اينكه تو يك سناتور شدي حالا هم ميخواهيم تو از حزب دموكرات رئيس جمهور شوي. ما 25 سال سرمايهگذاري كرديم. تو بايد وارد كاخ سفيد بشوي. وقتي وارد كاخ سفيد بشوي من كنار تو هستم، ولي پالمر او را نفي ميكند و ميگويد، تو لياقت و صلاحيت بانوي اول آمريكا شدن را نداري. در آنجا آن خانم، قدرت طلب است و مستقيماً به دنبال قدرت آمده است. به دختر ديويد پالمر تجاوز شده است. يعني به سرزمين و عقيده آمريكايي تجاوز شده است. بخشي از پيكره اين قدرت و عقيده طوري فاسد است كه بايد دفع كند، لذا در انتهاي سري اول وقتي رئيس جمهور ميشود همسرش را كنار ميگذارد و اجازه نميدهد وارد ستاد انتخاباتياش و كاخ سفيد بشود.
در سري هفتم، رئيس جمهور خانمي ميشود كه همسر او مرد بيعرضهاي است. طوري كه هنرمند به خوبي توانسته است اين بيعرضگي را نشان بدهد. آدم باعرضهاي نيست كه بتواند با اين خانم زندگي كند و عملاً اين خانم از دست رفته است. اهميت اين مسئله بسيار زياد است. ما ميگوييم همه انبيا معصوم بودهاند يعني گناه نميكردند. زنان معصوم هم داشتيم. زن معصومي به نام مريم داشتيم. مريمسلاماللهعليها تنها زن معصومي است كه در زماني كه زنده بود هيچ مرد معصومي برايش پيدا نشد. در قاعده نفي سبيل اين را داريم. مرد معصوم ميتواند با زن غيرمعصوم زندگي و ازدواج كند، اما يك زن معصوم و زني كه گناه نميكند نبايد به تسخير مردي كه غيرمعصوم است درآيد. لذا شما ميبينيد او بدون اينكه با مردي تماس داشته باشد، عيسيعليهالسلام را حامله ميشود.
اين وضعيت در مورد حضرت زهراسلاماللهعليها متفاوت است. تنها موردي كه در تاريخ سراغ داريم كه يك زن معصوم با يك مرد معصوم امكان ازدواج داشت، مورد عليعليهالسلام و زهراسلاماللهعليها است. پس اين انگاره كه در يك ساختار حكومتي و يك جامعه زني باشد كه براي آن زن حتماً مردي كه لياقت و توانايي شايستهتر و بالاتري از او داشته باشد و بخواهد با او زندگي كند، مانند آن را وقتي ميبينيد
دختر اين خانم رئيس جمهور، شخص فاسدي است و براي آن كه تروريستها به اهدافشان برسند از نفوذ او در كاخ سفيد استفاده ميكنند و مهمتر از همه اين كه تروريستها نفوذ ميكنند و تا كاخ سفيد هم ميآيند و خانه آنها را ميگيرند و درگيري مسلحانه به داخل كاخ كشيده ميشود.
اين فضايي است كه ارزش هنري 24 را بالا ميبرد. يعني وقتي در سريال 24 حسي به شما دست ميدهد كه رئيسجمهور ديگر نميتواند جامعه را اداره كند، كجا اين موضوع را به شما القا ميكند؟ نه در خبري كه به او رسيد كه تا چند دقيقه ديگر فلان بمب اتم در فلان جا منفجر ميشود، بلكه در اين كه ميبينيد روابط و مناسبات او با زنان اطراف خود دچار تزلزل ميشود. اما در ريل دوم كه مسئله امنيت است، موضوع كلان حكومتداري را در واحد ضد تروريسم كوچك آورده است، كاملاً مينياتوري و كاريكاتور آن را براي شما ترسيم كرده است. ميبينيد دختر آقاي جك باوئر در همه اين قسمتها دچار مشكل است. نماد سرزمين و عقيده براي جك باوئر قدرت و حكومت كشور نيست، بلكه دختر اوست. وقتي دو ريل راهآهن (آقاي جك باوئر و دخترش) به هم نزديك ميشوند يعني ثبات و تعادل در حكومت و جامعه به وجود آمده است. هر وقت اين دو دچار مشكل ميشوند و تروريستها دخترش را ميدزدند و مشكل امنيتي برايش به وجود ميآيد، هر چه اين فاصله بيشتر ميشود تعادل حكومت و جامعه آمريكا بيش از پيش به هم ميخورد و سيستم رو به متلاشي شدن ميرود. اين ارزش كار هنري 24 است.
سال گذشته هم در كلاسهاي دانشگاه سوره روي اين موضوع دست گذاشتم كه بعضي از دوستان جوان كه نقد سينمايي ميكنند، دوربين به دست ميگيرند، سناريو مينويسند و كار هنري ميكنند به اين ظرافتها توجه كنند. شما ببينيد مثلاً سريال يوسف در كشور ما ساخته ميشود. آن صحنهاي كه قرار است برادران بيايند تا از حضرت يعقوب اجازه بگيرند بنيامين را نزد يوسف ببرند، چون يوسف گفته بود بايد برويد و برادرتان را بياوريد، 18 دقيقه طول ميكشد تا در يك القاي مستقيم از يعقوب اجازه بگيرند تا بنيامين را نزد يوسف ببرد و يعقوب هم ميگويد، نه، قبلي را دادم برديد و او را گم كرديد و گرگ او را خورد. يعني كاري كه بايد حداكثر در سي، چهل ثانيه با المانهاي تصويري، نور، صدا، وضعيت مينيك صورت يعقوب و هر كس ديگر و واكنشي كه وقتي او اين حرف را ميشنود، به مخاطب القا ميشود كه او ناراحت است و به آنها اعتماد ندارد تا برادر دومي را هم به دست آنها بدهد.
شما ميبينيد هنرمند ما فقط بلد است القاي مستقيم كند. يعني بيانيه سينمايي ميخواند. اول سريال كه شروع ميشود يك سوره قرآن روايت ميشود. يعني ابتداي آن را با آيه شروع ميكند. در صورتي كه هنر در اين است كه شما وحي را به عقل و عقل را به حس تبديل كنيد و حس را منتقل كنيد. اگر وحي را مستقيم بخوانيد مثل اين است كه وقت اذان مغرب و اذان ظهر است و شما داريد از تلويزيون و راديو قرآن پخش ميكنيد، مستقيماً كلام وحي را اعلام ميكنيد. اين گام اول ميشود. اگر آن را به عقل تبديل كرديد مثلاً به صورت عقلاني قاعده نفي سبيل را بيان كرديد و گفتيد كه چرا نبايد يك مرد مسلمان بر مال و جان يك زن مسلمان حاكم شود و چرا نبايد يك سرزمين غيرمسلمان بر سرزمين مسلمان حاكم شود، در اينجا شما آيه را نميخوانيد بلكه دلايل و ادلّه عقلاني ميآوريد. يعني شما از همان آيه بحث عقلي درآوردهايد.
چنين بحثهايي در تفسير قرآن و بحثهاي علمي انجام ميشود. ابتدا قرآن را مستقيم تلاوت كرديد و بعد از دل آن يك چهارچوب درآورديد و حرف عقلاني زديد. در گام سوم آن را به حس تبديل ميكنيد و اين حس را منتقل ميكنيد. ميخواهم پرانتزي باز كنم و يك فيلم سينمايي را در ذهن شما به تصوير بكشم. زماني بود كه پيامبر همراه مسلمانان از مكه به مدينه هجرت كرد. تعدادي از زناني كه در مكه بودند مؤمن شدند در حالي كه شوهرانشان كافر بودند. شوهران عدهاي از زناني كه در مدينه بودند مؤمن بودند، در حالي كه آن زنان كافر بودند. اين زنان ميخواستند از مدينه بگريزند و به اردوگاه كافران در مكه بروند و زنان مؤمن در مكه هم دوست داشتند فرار كنند و به مردان مؤمن بپيوندند. در اينجا قرآن ميگويد، زنان كافري كه اينجاست اگر مسلمان نشد بگذاريد بروند، هر زن مؤمني هم كه آن سمت وجود دارد هر آنچه كه آن طرفيها ميخواهند به آنها بدهيد، به زور هم كه شده است زنان را از آنان پس بگيريد. يعني زني كه مؤمن شده است نبايد دست آنها بماند.
اين يك آيه است. فكر كنيد از آن يك فيلم سينمايي ساخته شود. آيا بايد همين طوري كه من در عرض يك دقيقه گفتهام بگوييد؟ آيا بايد براي آن ادلّه عقلي بياوريد؟ نه، يك فيلم سينمايي امروزي ميسازيد. در آن يك زن جوان ايراني عاشق آمريكا يا لسآنجلس است. ميخواهد فرار كند و به آنجا برود و پناهنده شود. بگذاريد برود. از آن سو ميبينيد خانمي است كه آن طرف زندگي ميكند و مؤمن شده است، ولي به او فشار ميآورند، حق ندارد حجاب بگذارد و تحت فشار و تهديد است. ترسيم ميكنيد كه او چگونه خود را به هر آب و آتشي ميزند تا اين طرف بيايد و فضا براي او متفاوت بشود. آن خانمي كه اينجا بوده فكر ميكرده اينجا در زندان است. ميخواهد به آنجا برود تا هر طوري كه راحت است زندگي كند. ميخواهد به ديسكوتك يا دانسينگ برود و حجابش را بردارد و هر طوري كه دوست دارد بگردد. او هم دوست دارد جايي باشد كه حجاب داشته باشد و پوشيده باشد. اين ظاهر سبك زندگي اين دو است.
از نظر باطن هم يكي مؤمن است و ديگري شرك و يا كفر دارد. در اينجا اگر شما بياييد بدون آنكه اين آيه را بخوانيد و ادلّه علمي بياوريد، مناسباتي را بين اين كاراكترها در اين سناريو ترسيم كنيد و نشان دهيد كه در زندگي امروزي شخصي از پاريس فرار ميكند و به اينجا ميآيد تا راحت باشد يا شخصي هم از اينجا به پاريس فرار ميكند كه آنجا راحت باشد. هر دو در هر دو جا احساس راحتي ميكنند، اما شما اين آيه را به حس تبديل و آن را منتقل كرديد، وقتي مخاطب آن را ديد و در ذهنش نشست، زماني كه آن آيه را بخواند فوري تصويري كه شما در آن فيلم سينمايي، رمان يا داستان براي او ايجاد كرديد زنده ميشود. كار اول اين است كه وحي را مستقيم بخوانيد.
كار دوم اين است كه آن را تفسير و به عقل تبديل كنيد يعني كار علمي كنيد. كار سوم اين است كه آن را به حس تبديل كنيد، اين كار هنري ميشود. اين چيزي نيست كه شما در سريال يوسف ببينيد يا در بسياري از سريالهايي كه به اسم سريالهاي ديني ساخته ميشوند. اينها سريالهاي ديني نيستند.
مناسبات، مناسباتي است كه در خيلي جاها و كاركردهاي ديگر هم هست. با اين تفاوت كه در چنين سريالهايي اسم آن افراد نام فلان نبي است. نميخواهم كار هنرمندان كشورمان را سخيف كنم. بلكه ميخواهم آناليز و تحليل كنيم كه فيلم از كرخه تا راين را كه انسانهاي متعهد و متدين ما ساختهاند، واقعاً از نظر سطح فكري و سواد علمي تا كجا بوده است و ديديم كه چقدر مخدوش است.حداقل آن خانمي كه نقش خواهر آن رزمنده را ايفا كرده است خود و همسرش دو تن از چهرههاي شاخص تئاتر كشور هستند. چطور ممكن است ندانند زن نماد سرزمين و عقيده است. يا كارگردان محترم فيلم يكي از رزمندگان دفاع مقدس بوده و شخص متعهدي است، چگونه ممكن است قاعده نفي سبيل در فقه را نشناسد؟
دقت كنيد. در سريالي مثل سريال يوسف پيامبر همين مشكل وجود دارد. به جاي اينكه كار سوم را انجام دهيم و وارد حوزه حسي شويم، كار دوم و حتي كار اول را انجام ميدهيم، يعني همان اول القاي مستقيم ميكنيم. يك بيانيه ميخوانيم و ابتداي امر آيهاي از قرآن را ميخوانيم. اساساً كسي نبايد متوجه شود شما داريد درباره قرآن صحبت ميكنيد. يعني بايد قرآن را به صورت القاي غيرمستقيم بايد به فرد معرفي كنيد و آن را به حس تبديل كنيد. كار چهارم اين است كه آن حس را به مخاطب برسانيد. به اين رسانه ميگويند. پس اول وحي را مستقيم خوانديد، يعني تلاوت قرآن. دوم كار علمي و عقلاني است و آن وحي را به عقل تبديل كرديد. سوم آن را به حس تبديل كرديد كه اين يعني هنر. كار هنر اين است كه عقل را به حس تبديل ميكند. كار رسانه اين است كه حس را به غير منتقل كند.
ادامه دارد...